

اتاق من سرد است!
من از این اتاق،از دیوارهایش بیزارم
دیوارهای خسته ی دق کرده تنها
من،از تمام هستی ان
از بود ان بیزارم
هیچ دست گرمی در شب غمباران زمستانی
یاداورد روزهای تابستان نشد..
هیچ خاطره ای زیبا
در ذهن بق کرده ی این اتاق مرا به خود نخواند
من از لباسهایم،کتابهایم
از هر ان چیز که در ان مال من است بیزارم
ساعت!!ساعت،در روزهای شادمانی..
به تندی در این اتاق گذشت..
نه این اتاق نه از اعضایش
هیچ یک مرا به یاد یار رهنمون نکرد
ایینه!!
ایینه،در روزهای غم انگیز بی خورشید به من خندید
در اندک شب های مهتابی دل انگیز بر من گریست..
پنجره!!
پنجره،جز سیاهی،جز دود سهمی برای من نداشت
اسمان به هیچ هنگام قمری زیبایی شبی بارانی بر من نداشت
یکسره دسته ی شوم کلاغان بود..
حسرت و اندوه که از بالهایشان بارید
لیک اینک وقت ان است
که ویران کنم این ویرانه غم را
ساعتی بر ان گذارم بر عقربه هایش همه دست اختیار من
ایینه ای که فقط تصویر تو باشد در ان
پنجره ای به گستره امن زمین به سوی تو..
و اسمانی که در ان کلاغ ها عاشق می شوند
من در این کار دست مددی نیاز دارم
ان دست دستان توست ای عزیز،ای پابرجا
ای رفیق!!
سراینده:م.مقدم.
دیروز،یک چمدان غزل دارو ندارم بود
که بی دریغ به پای چشمانت ریختم..و تو
مغرورانه گذشتی بی انکه نگاهی به من
هدیه کنی..
امروز،
چمدان غزل هایم را به
حراج گذاشته ام..
و با هر غزل
نگاهی خریدم..
فردا،
برای تمام نگا هها..
یک غزل خواهم سرود:
غزل خداحافظی!